تبليغاتX
سمپادی
سمپادی

مطالب خواندنی درد دل خاطرات دل نوشته های سمپادی و..... برای همه سمپادی ها سمپادی سمپادی سمپادی

پشت این پنجره ها دل میگیره،غم و غصّه ی دلو تو میدونی...


خوب،بد، زندگی

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 16:58 توسط میثاق| |
اول سلام وخسته نباشید به بر و بچه های گل!

خوبین سلامتین همتون ؟خب ایول خدا رو شکر! (اگه هم نباشین باید روحیتونو بسازین و برین تو مود خوب ؛) !)

آها غرض از مزاحمت! آزمون آزاد دادم اومدم به خودم تبریک بگم با اینکه شاهکار نبود ولی با 10-15 درصد آمادگی 5800 آوردم و برق شریف!!! (یادم نبود آزاد شریف نداره!) لاهیجان قبولیدم :دی!

البت 400 تا تراز هم اضاف آوردم میتونسم وسط آزمون یه دستشویی هم برم!!!

خب ما دیگه بریم شمام اگه آزمونو دادین خوشحال میشیم نتایجتونو بدونیم.فعلا 

بای تا های!

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:32 توسط میثاق| |
یه مدتی بود سرم رفت بود زیر آب آخرشم که هیچی گند زدم به امتحانا امیدوارم امتحاناتون رو خوب سپری کردین و اینا... .

من هنوز زندمممممممممم...هه هه ...!

من زندم...


کلا من اهل پی نوشت و اینا نیستم پس این "پ.ن" نیست!

اول،میگن امشب شب خیلی خوبیه آرزوها برآورده میشه ....ممممممم....چه قشنگ!

آرزو میکنم بهترین اتفاقهاتون واستون بیفته و بهترین استفاده رو ببرین.

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 16:34 توسط میثاق| |

نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 19:3 توسط میثاق|
آخيش امروز چقدر حالم خوبه ... چه حس قشنگي دارم و به خاطر همين هم اومدم اينجا تو نت كه ثبتش كنم تا هميشه يادم بمونه...

بچه ها اگه مي خواين درباره من بيشتر بدونين اين پاراگراف رو بخونيد اگه نه يه راست برين پاراگراف بعدي

امروز يه روز اثتثناييه(اگه املاش غلطه ببخشيد!)....چرا؟خب امروز ۱۳ آبان روز دانش آموز .البته همش اين نيس يعني اصلا موضوع اصلي اين نيس كه عين پيرزن ها و پير مرد ها راه بيفتيم تو خيابون نفرين و ناله بكنيم...نهههههههههههههههههههههههههههههههه!ابدا من اين كاره نيستم.ما و بر و بچسمون+خفنتر ها و كلفت هاي مدرسه واسه جيم شدن از دو بلاي آسماني(امروز دو تا امتحان داشتيم!)به اين راه پيمايي يا گردش علمي(!)رفتيم.البته تعريف از خود نباشه(هست!)ولي اصلا قرار نبود من و رفيقم رو هم ببرن يعني بچه كلفت هاي مدرسه واسه خودشون گروهك جيم رو تشكيل دادن و دوختن و تموم شد...و ما كه صبح اومديم ديديم كه بعله سر ما مونده بي كلاه.حالا يه ميثاق واقعي چيكار ميكنه...ميره مستقيم پيش مدير مجتمع و پس از ۳۰-۴۰ ثانيه قضيه رو حل ميكنه!!!حالا ما اينيم ديگه رفيقمم بهم گفت پادشاه ملك سخن!(البته اين لقب سعدي شيرازي ميباشد و من هيچ گونه جسارتي نميكنم)

...و امروز يه روز اثتثناييه...امروز يه احساس قشنگ رو تجربه كردم كه تو عمرم تا حالا برام پيش نيومده بود...اصلا ربطي به راه پيمايي نداره ربطي به دخترايي كه تو راه پيمايي بودن هم نداره(من كلا تو اين فازا نيستم چون كلا اين دخترا رو انسان نماهايي با سطح فكري پايين ميدونم...خوش به حال فرزانگانيا!)بحث رو منحرف نميكنم.از گروه جدا شدم و با سامان در خيابان هاي اطراف گشتي ميزدم انگار به دنبال چيزي ميگشتم.كاملا هدفمند ولي نمي دونستم چه هدفي .در يك لحظه ديدم كه يه پسر بچه كه بهش ميومد راهنمايي باشه افتاده بود رو زمين متشنج بود.نزديكتر شدم و ديگران دورتر.هيچ كس نمي دانست چه كند حتي افسران پليسي كه در آن نزديكي بودند.به آرامي نزديكتر شدم دهنش بسته شده بود و از دهنش داشت كف ميومدفهميدم بيچاره صرع داره. سريع كمربندم رو در آوردم(البته شلوارم نيفتادا) كمربندم رو در آوردم و گذاشتم لاي دندوناش تا زبونش رو با دندوناش پاره نكنه در همين لحظه يكي از پليس هايي كه متوجه بود اومد تا كمك كنه خوابونديمش سرش رو بالا گرفتيم و كمك كرديم كه راه تنفسيش باز بمونه.يكي ديگه هم بيسيم زد كه آمبولانس بياد. خلاصه تو محوطه موندم تا سطح هوشياري اون پسره بالا اومد بعدش خيلي آروم كنار اومدم و به راهم ادامه دادم...

امروز يكي از بهترين روزاي زندگيم خيلي حس خوبي دارم دوست دارم از شعف داد بزنم...درونم داره منفجر ميشه نمي دونين چه حس قشنگيه كمك به هم نوع ....خيلي ...خيلي ....خيلي .دوست دارم پيشنهاد ميكنم كه تجربه كنيدش.

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:45 توسط میثاق| |
لبخندت را میدزدند و به بهایی گزاف می فروشندش.به خودت!

                                                              کپی رایت نداره.خودم گفتم!

حالا نتایج اون حکم کلی که در بالا به آن اشاره شد.با توجه به شکل و همانطور که میبینید،داریم!

  1. هیچ وقت لبخند را گدایی مکن.هرچه هست از برای توست!
  2. لبخند در ژرفای نگاهت معنا می شود!
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:55 توسط میثاق| |
خب دیدم جای خاطره اینجا خیلی ضایع....بالاخره یجوری باید پر بشه دیگه....این خاطره یجوریه....یعنی شاید بعد از خوندن این خاطره خواننده های عزیز فکر کنن که ...آره این میثاق یه بچه منفیه...یا یکی بگه این بچه مثبته...البته اینا زیاد مهم نیس خودمم نمیدونم
خب قضیه از اینجا شروع شد که....
شب قبل از حادثه: خب دیگه باید برم فردا امتحان شیمی دارم هیچی نخوندم .بد ندیدم که یه سری به دفتر شیمی بزنم(کلا می خواستم حال استاد ملخ رو بگیرم!) رفتیم که بخونیم دیدیم ای بابا نمیشه....تازه ساعت شده بود 1.5 ...آخه من که هنوز چیزی نخوندم باید برم بازم بخونم ...نه مثله اینکه دیگه دست خودم نیس خواسته و ناخواسته خوابیدم!...اصلا گور بابای درس و مخش!
صبح ساعت6 و اینا بیدار شدیم که بریم مدرسه... از صبح فکر دیشب افتادم به خودم گفتم ...ای بابا دیگه تموم شد ...ولی نه مثه مرد رفتم سر درس و اینا که بخونم . خوندم (ولی مگه حالا تموم میشه...)قبل از رسیدن به مدرسه تقریبا تموم شد...
سر کلاس معلم عزیز![ناخوش] استاد ملخ : استاد مشغول چک کردم تمرینات و اینا که رسید سر دفتر مشق ما...آقای میثاق شما مگه تمرین حل نکردین؟ من (با کمال بیخیالی):نه متاسفانه! شما لطف کنید از کلاس برید بیرون!!!منو میبینی....یه لحظه خودم رو جابه جا کردم دیدم ....نه راس راسی با ماس!آخه من با حالت خوابیده داشتم باهاش صحبت میکردم (آخه خسته بودم داشتم می خوابیدم)وقتی دیدم که آره اینجوریاس دیگه تحمل نکردم جاتون خالی از سر جام بلند شدم عین آدم رفتم جزوم رو برداشتم رفتم حیاط
خلاصه تو حیاط کلی شیمی رو  رو دوره کردم  بعدش حدود 40 دقیقه به زنگ از بس گرسنم شده بود رفتم طرف کلاس: تق تق تق ...ب....ببخشید....آقای....میتونم...میتونم....(حالا تجسم کنید همه کلاس + استاد ملخ منتظر معذرت خواهی منن)....میتونم بیام ساندویچم رو بردارم آخه صبحانه نخوردم ....(منو میبینی دارم از خنده میمیرم...بچه های کلاس همه دارن میخندن حتی خود بوزینش هم داش میمرد از خنده...
البته زنگ بعدش اومدم سر کلاس نشستم اون زنگ هم شیمی داشتیم ....ولی خاطره خیلی باحالی بود برام ... امیدوارم استفاده لازم و کافی رو برده باشین(البته جلسه بعد از همینا و بحث های کلاسی هم پرسش مطرح میشه در ضمن کنکور هم میاد ۶۰٪!!!)
حالا میرسیم به تنیجه این قسمت: 1-زیاد مهم نیس که طرف صحبتت کی باشه...باید قوی صحبت کنی...2-زیاد مهم نیس که معلم چی میگه شما باید منافع خودتون رو در نظر بگیرین3-اگه در موقعیت مشابه قرار گرفتین گریه و زاری و معذرت خواهی و اینا اصلا ارزش نداره ....معتقدم که اونموقع بهترین کار ور کردم! ...ولی فکر میکنم با اینکه دفعه اولی بود که از کلاسی خارج شدم ولی خیلی خوب خونسردی خودم رو حفظ کردم ...
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 22:13 توسط میثاق| |

تو ادامه یه متنی ...هست که خودم گفتم دوستان علاقه مند برن بخونن..باعث خوشحالیه.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 20:25 توسط میثاق| |
چرا باید تابع بودن یا نبودن رو ثابت کنیم!


    متن آهنگ  My Immortal
               از  Evanescence
                   
       همیشه تنها...تا ابد فهمیده نخواهم شد...

تو ادامه مطلب برین ببینین

 

دانلود این آهنگ


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 21:40 توسط میثاق| |

اول بگم که یکی از دوستان حرف هایی زد که منو خیلی داغون کرد و همچنین می تونست باعث بشه که من این پست رو حذف کنم ولی هدف من والاتر از اینهاست و از اون عزیز می خوام که تجدید نظر کنند چون من پابر جام...


خب بدون سلام شروع میکنم!
من میثاق نیستم! بارون که اومد ذهنم باز تر شد حالا بهتر می تونم دنیا رو ببینم امیدوارم شما هم با دیدی عمیق تر این دنیا رو ورق بزنید. امروز داشتم به نامردی های این دنیا فکر می کردم دیدم حالا که اکثر بازدید های من به گروه متشخص بانوان اختصاص یافته،من یه مسئولیتی در این قبال دارم. خب من می خوام موضوعی رو براتون بیان کنم که واسه بعضی بازدید کنندگان جالب و خنده دار و واسه بعضی دیگر پند آموز و متحول کننده می باشد ...بشنو از نی چون حکایت میکند :

  این مطلب یه داستان معاصر می باشد و هم نویسنده وهم شخصیت های داستان واقعی می باشند.

      این جور بود که دوباره شروع شد بچه ها میگن این باید بیست و چندمین نفری باشه که داره بهش زنگ میزنه. کی؟ خب سهیل دیگه.سهیل یکی از دوستان دوره راهنمایی منه تیز هوش هم نیس درسش هم خوب نیس ولی واقعا واسه من سواله که این بچه چقدر باهوشه شایدم استعدادش رو تو این کار گذاشته.
اکنون به بررسی چند تجربه وی می پردازیم:

   روزی که گوشی دختر عموش دستش بود نمی دونم چند تا ولی به اندازه کافی از توش شماره بلند کرده و هر کدومشون را با شیوه ای مخصوص (به دلیل بد آموزی از گفتن این روش ها امتناع می ورزیم)به خود علاقه مند کرده بود و نکته جالب اینه که همشون در یک کلاس درس می خوندند به همراه دختر عموش و همه اونها ادعا میکردند که با پسری به نام سهیل دوست هستند!

(البته بعدها دستش لو رفت ولی بازم با همشون تماس داره ولی کمتر!)

   معمولا صبح های جمعه برنامه خونه سهیل ایناس که زنگ بزنه به دخترا گیرشون بیاره(اینو خودش میگه):

از اونجایی که میدونست با کسی داره تلفنی صحبت میکنه که دختر رئیس یکی از معروفترین بیمارستان های رشت بحث رو به یه جای جالب رسوند:

-خب میدونی عزیزم چرا من اینقدر واسه دیدن تو عجله دارم و از فراق تو ناراحتم؟

-چرا سهیل؟

-...ممم....ولش کن .

- نه بگو چرا من وتو که ابن حرفا رو با هم نداریم.اگه نگی ناراحت میشما.

-خب...خودت خواستی من ...من ...(با حالتی کاملا بغض کرده!)...من سرطان دارم!( در این لحظه چندی از دوستان که در اون نزدیکی بودیم منفجر شدیم! و برای اینکه ضایع نکنیم خنده رو گریه مانند جلوه دادیم)  الانم 4 سال گذشته که فقط 3 سال دیگه من تو این دنیام...(از ما خنده از دختره گریه عاشقانه!)

- (دختر بیچاره در حالی که داشت گریه می کرد):زبونتو گاز بگیر... مگه من میزارم تو از پیشم بری ..آخه چجوری پیش اومد ( همونطوری که دختره داشت گریه میکرد )تو اصلا می دونستی که بابام رئیس بیمارستان ***هست من باهاش صحبت مینکم تو هم هر چه زود تر بیا اینجا ...(حالا دیگه همه داریم می خندیم و این در حالیه که سهیل کاملا ریلکس داره واسه اون بیچاره خالی می بنده...)

- نه به من چه ربطی داره بابای تو چکارس!؟(آره جون عمّت) ...

یه خاطره دیگه : سهیل چند روزی بود که دنبال یکی از دخترای محلشون بود که بقول خودش خیلی سر سخت بود ...خلاصه واسه سهیل این جدیدا دیگه زیبایی مهم نبود هر کی سر سخت تر می بود اون رو بیشتر تحت تاثیر  قرار میداد .تصمیم گرفت که هر صبح جلوی کوچشون منتظر دختره باشه که مطمئن بود بالاخره شکار میشه.بعد از چند روز که اونجا واستاد دید یه دختر دیگه داره از کنارش رد میشه خیلی ساده رفت جلوش و باهاش دوست شد گذشت و بعد از یه مدت سهیل از دختره پرسید واسه چی اونقدر سریع با من دوست شدی و جالب اینه که دختره بهش گفت من بخاطر این باهات دوست شدم که میدیدم هر روز اینجا وای میستادی منتظر من در صورتی که در واقع سهیل واسه یکی دیگه اونجا وای میستاد....

و و و...خب چی بگم آخه من  تا جایی که میتونستم نکات غیر اخلاقی رو حذف کردم ...اخه این بچه چقدر ، چقدر ، چقدر، واقعا شما به یه همچین موجودی چی می گید؟

   «من گنگ خواب دیده و عالم همه کر»  بازم من هر چی بگم  شماها کار خودتون رو می کنید این متن هیچ توضیح یا نتیجه اخلاقی نداره.بخندید و پند گیرید!

نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 19:48 توسط میثاق| |

از خود به خود می نویسم.برای چه می نویسم؟ نمی دانم چرا.تازه نیستم.کهنگی ام تازه جلوه میکند.هه....نمی دونم،یه مدته که هیچی نمی دونم مثله انگوری شدم که شیره جانش رو کشیده باشن خشکیده شدم،پیر شدم ولی همه امیدم اینه که عاشقی رو با شراب ناز وجودم یاری کنم تا به این دنیا دین خودم رو داده باشم اونوقت میتونم به آرامش برسم و آروم به یه خواب طولانی سمپادی برم.اون موقعه که خرس درونم آروم میگیره.دارم از خودم سرد میشم به قول محسن نامجو همه چیز به ما می خنده یره...همه چی با ما می پوسه یره ...همه چی با ما میسوزه یره... خیلی وقته دیگه بارون نزده(رنگ عشق به این بیابون نزده)

 منتظر یه بارون درست و حسابی هستم خیلی وقته که بارون غبار دل خستم رو نشسته...و در میان چه بر سر عشق آمد قیمت دل چه شد(سیخی صد تومان!)...با توجه به محاسباتی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که من دوست خوبی نتونستم باشم چون الان دارم میفهمم که این کسایی که من دوست خطابشون میکردم فقط ماله زمان شادی هستنA friend in need is a friend indeed

 تازه داره دستم میاد ...ولی چه دیر! دور و بربم یه سری آدم...هستن! احتمالا این به خاطر اینه که من بد بودم. آره دنیای ما همینه. دارم باور می کنم که چیزی به عنوان صداقت وجود خارجی نداره!

 

 اگه حوصله دارین یه سری برین ادامه مطلب یه شعر جالب گذاشتم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 21:55 توسط میثاق| |
بازم سلام به همه دوستان امیدوارم امتحانات رو ترکونئه باشید بر عکس من!

خب ما بعد از امتحان زبان فارسی که مصادف با امتحان ریاضی کشوری سال اول ها میشه یه سر رفتیم گردش که البته زیاد معاوم نیس کجا رفتیم ...خودتون باید بفهمید اینم دیگه یه تست هوش کوچولو!

اشتباه نکنید این زتدان اوین نیس!

یه زندان معروف

روبروی زندان :پیمان کانر تابلوی خودش واستاده (پیمان ممنوع!)

ایده من عالی بوده!

بقیه عکس ها هم واسه بعدا! خالا خودتون بگید ما کجا بودیم!!!

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 11:17 توسط میثاق| |
وصیت نامه!

بد بخت شدم بد بخت شدی بدبخت شد!

قابل توجه تمامی وابستگان ودوستان و.......امتحان ریاضی نهایی سال دوم دبیرستان کشوری سمپاد اعلام گردید پیام تسلیت خود را تو قبلی بگذارید.


معین گل 

چهره یکی از هواداران پر وپا قرص تیم ملی پگاه!

همان طور که مستحضرید این اردو پس از برد ۴-۱ پگاه در مقابل استقلال تهران برگزار شده بود پس خودتون باید جوّ رو درک کنید!

به به!

 البته یه عدّه هم داشتن حکم بازی می کردند البته ما که نبودیم...!(دسته خودمه!)

اتفاقا همشم مامیبردیم جاتون خالی چسبید.

 بقیه عکس ها به همراه عکس های خودم تو ادامه مطلب!

البته به کسانی که ناراحتی قلبی دارن توصیه نمی کنم ببینن!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 13:41 توسط میثاق| |

آخ جون اردو..............هورااااااااااا........

اجرای چند سکانس از اردو:

سکانس اول،قبل از اردو،داخل کلاس دوم،گفت گوی دو دانش آموز:

-       چی گفتی اردو حالا کیا میخوان بیان؟(صدای بچه ها : دودودودو.....پگاه  دودودودودو........پگاه)

-         ها...چی ...آره من و میثاق و ....و...و...،تازه ...هم می خواد بیاد(صدای بچه ها:تیمی که از رشت بخوره به درد عمش می خوره!)

-         ایول منم میام کجا هس حالا ؟

-         میخوان ببرن اردوگاه میرزاکوچک خان رامسر.....

 

سکانس دوم،صبح اردو،داخل کلاس ،در بین گروهی از دانش آموزان:

-         هه ... بچه ها دیدن قیافه معلم ریاضی خیلی خنده داره وقتی بیادببینه ما رفتیم اردو...(آخه امر فرموده بود که اردو نریم بیایم درس بده عقبیم!)

-         آره واقعا خیلی باحال شد زنگ ریاضی پرید اصلا حسش نبود.

-         ... ا بچه ها مثله اینکه داریم حرکت میکنیم آقای ...(معاون)میگه فقط با رضایت نامه میتونید بیاین،راستی شماها رضایت نامه آوردین؟

-         آره من آوردم.-    منم آوردم.   

-         من نیاوردم الان زنگ می زنم خونه برام بیارن.

درهمینجا بود که یه چیزی عین پتک تو سره میثاق میخوره که ای وای رضایت نامه نیاوردم....اول یه کمی هل شدم چون یه ربع به حرکت مونده بود ومدرسه ما سه کیلومتر خارج از شهره!بعد با خودم گفتم :نه اینجوری نمیشه یه تیزهوش تو شرایط سخت خودش رو نشون میده....

موبایلم (ببخشید تلفن همراهم)رو از خاموش کردم تا بهتر فکر کنم :

1-  زنگ بزنم خونه برام بیارن

2-  برم خودم رو معرفی کنم تا از جرمم کم بشه!

3-  بگم کار من نبوده و چند تا شاهد بخرم که بگن من اونو نکشتم!(جو گیر شدم فکر کردم موضوع جناییه!)

4-  .....

در همین لحظه یکی از بچه خلاف ها وارد می شود:

- چیه میثاق جون غمگین نبینمت!

- هیچی آقا فقط رضایت نامم رو یادم رفته بیارم.

- هه فقط همین فکر کردم شکست عشقی خوردی!(چرا همه فکر می کنن من شکست عشقی خوردم!)بذار ببینم تو دست خط بابات چطوره؟

- منظورت چیه؟خیلی خوبه خودم رو بکشم نمیتونم مثله اون بنویسم.

- خب پس ....من تو رو به م.ک معرفی می کنم راسته کاره خودشه!(اینا هم واسه خودشون چه تشکیلاتی دارن واسه ...)

- میدونی که من همیشه چند تا رضایت نامه بدون امضا زاپاس دارم بیت الان اینو درس میکنم میدم بهت(بیا اینم به افتخاره پیروزی 4-1 پگاه!)

- واووووووووووه .....اینو تو درس کردی؟من فکر کردم بابام درس کرده!آقا خیلی کارت درسته ،دستت درد نکنه...

منتظر بمونید این دفعه دستم پره عکس های توپ از اردو میزارم

بازم بر می گردم

یه چیزی هم بگم جالبه:خود بيني و خود ارايي كفر است به درويشي

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 17:6 توسط میثاق| |
       عیدشمامبارک!

         دمبه شما سه چارک...!!!

 

  قابل توجه دوستانی که مثل مرجان خانوم قابلیت های منو دست کم گرفتند باید عرض کنم که من به عنوان مسئول اجرایی پشت پرده. از همه چی خبر دارم حتی آمار شماره تلفن هایی رو که رد وبدل شده هم در آوردم!

وبلاگ من که چت روم نیست!!!

نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 0:41 توسط میثاق| |